یلدا و روز اول محرم
دخترکـــــــــمممم
شیرینکـــــــــمممم
همیشه هر وقت میرفتیم بیرون چراغها و تابلوها و درختها و رودخونه رو نشونم میدادی
اما دیروز وقتی بیرون زدیم با دقت به اطرافت نیگا میکردی انگار فهمیده بودی شهر یه تغییر اساسی کرده
درسته همه جا سیاه پوش شده بود و چراغونیهاش با همیشه فرق داشت و کم کم اونا رو نشونم دادی پرچم و بیرق و علم و ...
رفتیم برات لباس بخرم چند تا لباس انتخاب کردیم و لباس مشکی تو چند طرح هم بود که شما یکیشو انتخاب کردی و با اشتیاق بغلش کردی
همون موقع بود که با خودم فکر کردم خدایا واقعا این حسین کیه که یه بچه ی خیلی کوچیک هم دلش براش میتپه...
امروز روز اول محرم بود و اولین روز روضمون
فدات بشم که اجازه دادی مامان به کاراش برسه و زیر دست و پا نیومدی 
وقتی لباسی رو که برات گرفته بودیم رو تنت کردم خیلی خوشحال بودی عزیز دلم 
وقتی که بابا پرده ها رو زد یه راست رفتی سراغ پرده ی مربوط به بی بی رقیه 
انگار از قبل میشناختیش 

بهت گفتم دوستش داری چنان جیغ زدی و خوشحال بودی که من و بابا متعجب شدیم فدات بشم الهی

و اما عااااااشـــــــــــــق تسبیح ها شدی قربونت برم 
وقتی داشتی باهاشون بازی میکردی دقیقا سال پیش همین روز جلو نظرم اومد که هنوز تو شیکمم داشتی ورجه وورجه میکردی و با خودم امروز رو تجسم کردم که دخترم وسط تسبیح ها چه حالی کنه
و امروز دیدم رویامو

الانم همچنان داری باهاشون بازی میکنی و هر کدوم رو یه ور پرت میدی 
میگی یـــــــــــــــِـــــــ دووووووووووووو اِاِاِیعنی یک دو سه 
بعد پرتشون میدی تو آسمون و میفتن پشت سرت بعد به من میگی کـــــووووووووووووو؟؟؟
زندگـــــــــــــــــی مــــن
هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 10 ماه و 22 روز و 15 ساعت و 9 دقیقه و 15 ثانیه سن دارد



یلدا و روز اول محرم
